غزل شمارهٔ ۱۹۳۴
زین باغ گذشتیم به احسان تغافلگل بر سر ما ریخت گریبان تغافل
طومار تماشای جهان فتنهٔ سوداستخواندیم خط امن ز عنوان تغافل
مشکل که درین عشوهسرا کام ستاندفریاد دل از سرمه فروشان تغافل
مغرور نباشیدکه این یک دو نفس عمروارسته نگاهیست به زندان تغافل
یارب به چه نیرنگ چنین کرده خرابمشوخی که ندارد ز من امکان تغافل
گوهر دو جهان تشنه لب یأس بمیردای جان تغافل مشکن شان تغافل
برطرف بناگوش تو صف میکشد امروزگردی عجب از دامن میدان تغافل
یک سطر نگاه غلطانداز نخواندیمزان سرمه که دارد خط فرمان تغافل
عبرت گهر قلزم اسرار نگاهیمما را نتوان داد به توفان تغافل
عمریست که اطفال هوس هرزه خرامندمشق ادبی کن به دبستان تغافل
ما و هوس هرزه نگاهی چه خیالستدارد سر ما گوی گریبان تغافل
بیدل مژه مگشای که در عالم عبرتکس سود ندیده است به نقصان تغافل