غزل شمارهٔ ۱۹۳۳
تا چشم تو شد ساغر دوران تغافلخون دو جهان ریخت به دامان تغافل
بر زخم که خواهی نمک افشاند که امروزگل کرده تبسم ز نمکدان تغافل
آنجا که تماشای تو منظور نظرهاستچندین مژه چاکست گریبان تغافل
برگیست لبت از چمنستان تبسمموجیست نگاه تو ز عمان تغافل
گیسوی تو مدّ الف آیت خوبیابروی تو بسمالله دیوان تغافل
امید به راه تو زمینگیر خیالیستشاید نگهی واکشد از شان تغافل
چشم تو به این مستی و پیمان شکنیهانشکست چرا ساغر پیمان تغافل
فردا که به قاتل گرود خون شهیداندست من خون گشته و دامان تغافل
صد صبح نمک بر جگر خستهٔ ما بستآن غنچهٔ نشکفته نمکدان تغافل
در عشق تو دیگر به چه امید توان زیستای آینهٔ لطف تو برهان تغافل
عمریست که دل تشنه لب دور نگاهیستیارب که بگردد سر مژگان تغافل
بیدل شرری گشت و به دامان نگه ریختگردی که نکردیم به میدان تغافل