غزل شمارهٔ ۱۹۳۲
میآید از دشت جنون گردم بیابان در بغلتوفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل
سودایی داغ تو را از شام نومیدی چه غمپروانهٔ بزم وفا دارد چراغان در بغل
از وحشت این تنگنا هرکس به رنگی میروددریا و بیتابی به کف صحرا و دامان در بغل
از چشم خویش ایمن نیام کاین قطرهٔ دریانسبدارد به وضع شبنمی صد رنگ توفان در بغل
رسوای آفاقم چو صبح از شوخی داغ جنونچون آفتاب آیینهای پوشید نتوان در بغل
گرید به حال آگهی کز غفلت نامحرمیچون چشم اعمی کردهام آیینه پنهان در بغل
خاک من بنیاد سر در حسرت چاک جگروقتاست چون گرد سحر خیزد گریبان در بغل
کام دل حسرت گدا حاصل نشد از ما سویعمریست میخواهد تو را این خانه ویران در بغل
ای کارگاه وهم و ظن نشکافتی رمز سخناینجا ندارد پیرهن جز شخص عریان در بغل
دکان غفلت وا مکن با زندگی سودا مکنخود را عبث رسوا مکن زین سود نقصان در بغل
بیدل ندارد بزم ما از دستگاه عافیتچشمی که گیرد یک دمش چون شمع مژگان در بغل