غزل شمارهٔ ۱۹۲۹
ای از خرامت نقش پا خورشید تابان در بغلاز شوخی گرد رهت عالم گلستان در بغل
ابرویت از چین جبین زه کرده قوس عنبرینچشم از نگاه شرمگین شمشیر بران در بغل
بی رویت از بس مو به مو توفانطراز حسرتمچون ابر دارد سایهام یک چشم گریان در بغل
دل را خیال نرگست برداشت آخر از میانصحرا ز گرد وحشیان پیچیده دامان در بغل
حیرت رموز جلوهای بر روی آب آورده استآیینه دارد ناکجا تمثال پنهان در بغل
دیوانهٔ ما را دلی در سینه نتوان یافتندارد شراری یادگار از سنگ طفلان در بغل
میخواست از مهد جگر بر خاک غلتد بیرختبرداشت طفل اشک را چون دایه مژگان در بغل
هستی ندارد یک شرر نور شبستان طرباین صفحه گر آتش زنی یابی چراغان در بغل
عشق از متاع این و آن مشکل که آراید دکانآخر خریدار تو کو ای کفر و ایمان در بغل
کو خلوت و کو انجمن در فکر خود دارم وطنچون شمع سر تا پای من دارد گریبان در بغل
چشمی اگر مالیدهام زین باغ بیرون چیدهاموحشتکمین خوابیدهام چون غنچه دامان در بغل
در وادیای کز شوق او بیدل ز خود من رفتهامخوابیده هر نقش قدم بگذشت جولان در بغل