غزل شمارهٔ ۱۹۲۸
چیست درین فتنهزار غیر ستم در بغلیک نفس و صد هزار تیغ دو دم در بغل
گه الم کفر و دین گه غم شک و یقینالحذر از فتنهای دیر و حرم در بغل
منفعل فطرتم کو سر و برگ قبولخوش قلم صنع نیست کاغذ نم در بغل
پای گر آید به سنگ کوشش همت رساستزبر زمین میرود ریشه علم در بغل
با دل قانع خوشیم از چمن اعتبارغنچهٔ ما خفته است باغ ارم در بغل
خشکی مغز شعور جوهر فطرت گداختمنشی این دفتریم نال قلم در بغل
تا طلب آمد به عرض فقر دمید از غناکاسهٔ درویش داشت ساغر جم در بغل
گرنه به بوس آشناست زان دهن بینشانغرهٔ هستی چراست خلق عدم در بغل
لطمهٔ آفات نیست مانع جوع هوسسیر نشد از دوال طبل شکم در بغل
وضع رعونت مخواه تهمت بنیاد عجزبر سر زانو گذار گردن خم در بغل
مایهٔ ایثار مرد بر کف دست است و بسکیسهٔ ممسک نهای چند درم در بغل
بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاکزنگ در آیینه بست نور ظلم در بغل