غزل شمارهٔ ۱۹۲۷
از شوخی فضولی ما داشت عار وصلآخرکنارکرد ز ننگ کنار وصل
چشمی به خود گشودهام و رفتهام ز خویشممنون فرصتم به یک آغوش وار وصل
قاصد نوید وعدهٔ دلدار میدهدای آرزو بهار شو ای انتظار وصل
رنج دویی نبرد ز ما سعی اتحادمردیم در فراق و نیامد به کار وصل
مژگان صفت موافقت خلق حیرتستاینجا به خواب نیز غنیمت شمار وصل
جز فکر عیش باعث اندوه هیچ نیستهجران کجاست تا نکند خارخار وصل
انجام سور بدتر از آغاز ماتم استای قدردان امن مکن اختیار وصل
چندین مراد جام تمنا به سنگ زدیک شیشه گو به طاق تغافل گذار وصل
با نام محض صلح کن از ربط دوستانواو است و صاد و لام درین روزگار وصل
خلق از گزند یکدگر ایمن نمیزیندباور مدار این همه در مور و مار وصل
بیدل به زور راست نیاید موافقتعضو بریده راست بریدن دوبار وصل