غزل شمارهٔ ۱۹۳۰
عمریست چون گل میروم زین باغ حرمان در بغلاز رنگ دامن برکمر، از بو گریبان در بغل
مجنون و ساز بلبلان، لیلی و ناز گلستانمن با دل داغ آشیان طاووس نالان در بغل
ای اشکریزان عرق تدبیر عرض خلوتیمشت غبارم میرسد وضع پریشان در بغل
تنها نه من از حیرتش دارم نفس در دل گرهآیینه هم دزدیده است آشوب توفان در بغل
میآید آن لیلی نسب سرشار یک عالم طربمی در قدح تا کنج لب گل تا گریبان در بغل
آه قیامت قامتم آسان نمیافتد ز پااین شعله هر جا سرکشد دارد نیستان در بغل
از غنچهٔ خاموش او ایمن مباش ای زخم دلکان فتنهٔ طوفانکمین دارد نمکدان در بغل
بنیاد شمع از سوختن در خرمن گل غوطه زدگر هست داغی در نظر داری گلستان در بغل
چون صبح شور هستیات کوک است با ساز عدمتا چندگردی از نفس اجزای بهتان در بغل
دارد زیانگاه جسد تشویش «حبل من مسد»زین کافرستان جسد بگریز ایمان در بغل
بیدل ز ضبط گریهام مژگان به خون دارد وطنتا چند باشد دیدهام از اشک پیکان در بغل