غزل شمارهٔ ۱۹۲۳
گاه موج اشک و گاهی گرد افغانست دلروزگاری شد به کار عشق حیرانست دل
سودن دست است یکسر آمد و رفت نفسمیشود روشن که از هستی پشیمانست دل
خلق ازین اشغال تعمیری که در بنیاد اوستبام و در میفهمد و غافل که ویرانست دل
فکر هستی جز کمین رفتن از خود هیچ نیستدامن بر چیدهٔ چندین گریبانست دل
پاس ناموس حیا ناچار باید داشتنچشم گر وا میکنی عیب نمایانست دل
حسن مطلق بینیاز از احتمالات دوییستوهم میداند که از آیینه دارانست دل
دیدهٔ یعقوب و بوی یوسف اینجا حاضر استدر وصال هجر مجبوریم کنعانست دل
راه ناپیدا و جستوجو پر افشان هوسگرد مجنون تاکجا تازد بیابانست دل
با همه آزادی از الفت گریبان میدریمدرکجا نالد نفس زین غمکه زندانست دل
حسن میآید برون تا حشر در رنگ نقاباز تکلّف هر چه میپوشیم عریانست دل
مفت موهومی شمر بیدل طفیل زیستندر خیالآباد خود روزی دو مهمانست دل