غزل شمارهٔ ۱۹۲۲
ز من عمریست میگردد جدا دلندانم با که گردید آشنا دل
ز حرف عشق خارا میگدازدمن و رازیکه نتوانگفت با دل
به فکر ناوک ابروکمانیچو پیکانم گره از سینه تا دل
به امید پری مینا پرستیمز شوقت کرد بر ما نازها دل
نفس آیینه را زنگار یأس استز هستی باخت امید صفا دل
به رنگ لاله نقد دیگرم نیستمگر از داغ خواهد خونبها دل
تپشگمکرده اشکی ناتوان چشمگره بالیده آهی نارسا دل
ثباتی نیست بنیاد نفس راحباب ما چه بندد بر هوا دل
مزن ای بیخبر لاف محبتمبادا آب گردد از حیا دل
در آن معرض که جوشد شور محشرقیامت هم تو خواهی بود با دل
حریفان از نشان من مپرسیدخیالی داشتم گم گشت با دل
فسردن بیدل از بیدردیام نیستچو موج گوهرم در زیر پا دل