غزل شمارهٔ ۱۹۲۱
به رنگی یأس جوشیدهست با دلکه درد آید اگر گویم بیا دل
جمالت مقصد چشم است، کو چشم؟غمت باب دل است اما کجا دل؟
سراپا ناله میجوشیم چون موجتپش خون کرد در هر عضو ما دل
درای کاروان دشت یأسیمچه سازد گر ننالد بینوا دل
سراغ ما غبار بال عنقاستبه رنگ رفته دارد نقش پا دل
ز اشک و آه مشتاقان مپرسیدهجوم بسمل است از دیده تا دل
ز پرواز نفس غافل مباشیدچو شبنم ریشه دارد در هوا دل
ز خاک ما قدم فهمیده بردارمبادا بشکنی در زیر پا دل
درین محفل کسی محتاج کس نیستهمین کار دل افتادهست با دل
گرفتارم گرفتارم گرفتارنمیدانم نفس دام است یا دل
به صورت بیدلم اما به معنیبود چون اشک سر تا پای ما دل