غزل شمارهٔ ۱۹۱۸
سعی روزیکاهش است ای بیخبر چشمی بمالآسیاها شد درین سودا تنکتر از سفال
از کدورت رست طبعی کز تردد دست بستآب خاک آلوده را آرام میسازد زلال
دستگاه جاه، اصلش واضع شور و شر استمیخروشد سیم و زر تا حشر در طبع جبال
از فضولیهای طاقت عافیت آواره استغیر پرواز آتشی دیگر ندارم زیر بال
لب به حاجت وامکن ساز غنا این است و بسآب گوهر میزند موج از زبان بیسؤال
با عرق یارب نیفتد کار غیرتزای مردالحذر از خندهٔ دندان نمای انفعال
میکند بیکاریت نقاش عبرتگاه شرمچون شود افسردهروها سازد اخگر از زگال
حسن نیرنگ جهان پوچ تا آمد به عرضبر جبین رنگ سیاهی ریخت ابروی هلال
خواه بر گردون علم زن خواه آنسوتر خرامای سحر زین یکدودم چندانکه میخواهی ببال
انتخاب نسخهٔ جمعیت هستی است فقرعاشق بخت سیه میباشد این جا خال خال
گامی از خود رفتهام وقتی به یاد گیسویینقش چینم تا کنون بو میکنم ناف غزال
از عدم هستی و از هستی عدم گل میکندبالها در بیضه دارد بیضهها در زبر بال
انجمنها رفت بیدل با غبار رنگ شمعتا قدم بر خود نهادم عالمی شد پایمال