غزل شمارهٔ ۱۹۱۹
عشرت سالگره تا کیات ای غفلت فالرشتهای هستکه لب میگزد ازگفتن سال
بگذر ای شمع ز تشویش زبان آراییکاروانهاست درین دشت خموشی دنبال
دعوی عشق و هوس عام فتادهست اینجاعالم ازکام و زبان عرصهٔکوس است و دوال
دل سخت آینهٔ آتش کبر و حسد استتب اینکوه به جز سنگ ندارد تبخال
سعی مشاطه غم زشتی ایجاد نخوردزنگی از داغ جبین سوخت به آرایش خال
خاکساریست بهاری که چمنها داردای نهال ادب از ربشه مکن قطع وصال
انفعال من وتو با دل روشن چهکندعرق شخص زآیینه نریزد تمثال
عالمست این به غرور تو که میپردازدبوالهوس یک دوسه روزی به خیالات ببال
مه پس از بدر شدن سعی هلالش پیش استچون به معراج رسد طالب نقص استکمال
عشق بیخود ز خودم میبرد و میآردرنگ در دعوی پرواز ندارد پر و بال
بهکه چون شمع به سر قطعکنی راه ادبتا ز سعی قدمت سایه نگردد پامال
دیده شوخ نگاهان ز حیا بیخبر استچهکند بیدل اگر نگذرد آب از غربال