غزل شمارهٔ ۱۹۱۷
سنگی چو گوهر، بستیم بر دلاز صبر دیدیم در بحر ساحل
رحمت گشودهست آغوش حاجاتدرهاست اینجا مشتاق سایل
چون شمع ما را با عجز نازیستسر بر هواییم تا پاست درگل
رسوایی و عشق، مستوری و حسنمجنون و صحرا، لیلی و محمل
نی دهر بالید، نی خلق جوشیدچندانکه جستیم دل بود در دل
بیپا روانی، بیپر پریدناین باغ رنگیست از خون بسمل
هر جا دمد صبح شبنمکمین استچشمی به نمگیر، ای خنده مایل
گر مرد جاهی جا گرم کم کنخواهد عرقکرد رخشت به منزل
چون سایه هر چند بر خاک سودیمخط جبینها کم گشت زایل
یکسر چو تمثال حیران خویشمبا غیرکس نیست اینجا مقابل
شخص حبابم از ما چه آیدضبط نفس هم اینجاست مشکل
ما و من خلق هذیان نواییستاز حق مپرسید مست است باطل
چون اشک رنگی بستیم آخرخونها غرق شد از شرم قاتل
گفتم چه سازم با ربط هستیآزاد طبعان گفتند بگسل
نی مطلبی بود، نی مدعاییما را به هر رنگکردند بیدل