غزل شمارهٔ ۱۹۰۸
تاکجا با طبع سرکش سرکند تدبیر جنگشیوهٔ کم نامرادی ساز این بیپیر جنگ
با جنون کن صلح و از تشویش پیراهن برآورنه در پیش است با هر خار دامنگیر جنگ
خیر و شر در وضع همواری ز هم ممتاز نیستصلح تقدیمی ندارد گر کند تأخیر جنگ
انفعالی کاش برچیند بساط اختیارآه ازین تدبیر پوچ آنگاه با تقدیر جنگ
هر بن مویم به صد زخم ندامت کوچه دادبسکه کردم چون سحر با آه بیتأثیر جنگ
از شکست ساغر مینا صدا آزاده استدر لباست نیست رنگی تا دهد تغییر جنگ
مفلسی ما را به وضع هر دو عالم صلح دادساخت ناکام از سواد فقر با شبگیر جنگ
مدعی هم گر به فکر ما طرف باشد خوش استدر چراگاهیکه بسیار است گاو شیر جنگ
به که تیغی برکشیم و گردن ملا زنیمشرم حیرانست با این مردک تقریر جنگ
چشم بر تحقیق مگشا تا نشورد آگهیخواب ما صلحست کانرا نیست جز تعبیر جنگ
گر نمیخوردیم بر هم وقر ما خفّت نداشتکرد بیرون ناله را از خانهٔ زنجیر جنگ
تنگی این کوچهها پهلو خراش آماده کرددل اگر می داشت وسعت بود بیتقصیر جنگ
تشنهکام یاس مردیم از تک و تاز نفاقآخر از خون مروت کرد ما را سیر جنگ
خنده دارد بر بساط زود رنجیهای ماعرصهٔ شطرنج با آن مهرههای دیر جنگ
در مزاج خلق پیچش صلح راهی وانکردرنگ تا باقیست دارد لشکر تصویر جنگ
حرف صوت پوچ با مردان نخواهی پیش بردسر به جای خشت نه گر می کنی تعمیر جنگ
بر نیاید هیچکس بیدل ز وهم احتیاجعالمی را کشت این تشویش بیشمشیر جنگ