گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۰۹

گرم نوید کیست سروش شکست رنگکز خویش می‌روم به خروش شکست رنگ
جام سلامت از می آسودگی تهی استغافل مشو ز باده‌فروش شکست رنگ
مانند نور شمع درین عبرت انجمنبالیده‌ایم لیک ز جوش شکست رنگ
ای صبح‌ گر ز محمل عجزیم چاره نیستباید نفس ‌کشید به دوش شکست رنگ
غیر از خزان چه‌ گرد کند رفتن بهارخجلت نیاز بیهده‌ کوش شکست رنگ
چون موج برصحیفهٔ نیرنگ این محیطنتوان نمود غیر نقوش شکست رنگ
آنجا که عجز قافله سالار وحشتستصدکاروان دراست خروش شکست رنگ
آخر برای دیدهٔ بیخواب ما چو شمعافسانه شد صدای خموش شکست رنگ
پرواز محو و منزل مقصود ناپدیدما و دلیم باخته هوش شکست رنگ
شاید پیام بیخودی ما به او رسدحرفی‌کشیده‌ایم به‌گوش شکست رنگ
بیدل‌ کجاست فرصت ‌گامی در این چمنچون رنگ رفته‌ایم به دوش شکست رنگ