غزل شمارهٔ ۱۹۰۶
ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگچو اشک شمع چکیدهست خونم آنسوی رنگ
به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجاسواد دیدهٔ آهو بس است داغ پلنگ
نمیشود طرف نرمخو درشتی دهربه روی آب محالست ایستادن سنگ
تو ناخدای محیط غرور باشکه منز جیب خوبش فرورفتهام بهکام نهنگ
به نیم چشمزدن وصل مقصد است اینجاشرارما نکشد زحمت ره و فرسنگ
به اعتبار اگر وارسی نمیارزدگشادهروییگوهر به خجلت دل تنگ
به ذوقکینه ستم پیشه زندگی داردکمان همین نفسی میکشد به زورخدنگ
به قدر عجز ازین دامگاهت آزادیستکه دل شکاف قفس دارد از شکستن رنگ
جز اینکه کلفت بیجا کشد چه سازد کسجهانالمکده و آرزو نشاط آهنگ
ز صورت ارهمه معنی شوی رهایی نیستفتاده است جهانی به قیدگاه فرنگ
بهکسب نی نفسی زن صفای دل دربابگشودن مژه آیینه راست رفتن رنگ
وبال دوشکسان بودن از حیا دور استنبسته استکسی پا بهگردنت چو تفنگ
درین محیط ز مضمون اعتبار مپرسحباب بست نفس بسکه دید قافیه تنگ
چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدلکه جز شکست چه دارد سر رسیده به سنگ