غزل شمارهٔ ۱۹۰۵
رفت مرآت دل از کلفت آفاق به زنگمرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ
ساغر قسمت هر کس ازلی میباشدشیشه می میکشد اول زگداز دل تنگ
آگهی گر نبود وحشت ازین دشت کراستآهو از چشم خود است آینهٔ داغ پلنگ
غرهٔ عیش مباشید که در محفل دهرشیشهای نیست که قلقل نرساند به ترنگ
عشق اگر رنگ شکست دل ما پردازدموی چینی شکند خامهٔ تصویر فرنگ
فکر تنهاییام از بس به تأمل پیچیدزانو از موی سرم آینه گم کرد به زنگ
بی تو از هستی من گر همه تمثال دمدآب آیینه ز جوهر کند ایجاد نهنگ
بیخود جام نگاه تو چو بال طاووسیک خرابات قدح میکشد ازگردش رنگ
هرکجا حسرت دیدار تو شد ساز بیاننفس از دل چو سحر میدمد آیینه به چنگ
از ادبگاه دلم نیست گذشتن بیدلپای تمثال من از آینه خوردهست به سنگ