گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۹۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انمک۱۰ بیت
بسکه بی‌لعل تو رفت از بزم عیش ما نمکمی‌زند بر ساغر می‌خندهٔ مینا نمک
داغ شوقت زِیرمشق منت هرپنبه نیستاشک خودکافیست‌گر خواهدکباب ما نمک
جسم راحت خواه و دل جمعیت و عمر امتدادبا چنین توفان حاجت دارد استغنا نمک
ای‌خرد خمخانهٔ نازی بجوش آورده‌ایباش تا شور جنون ما کند پیدا نمک
پشت برگل دادن از آثارکافر نعمتی استجای آن دارد که‌ گیرد چشم شبنم را نمک
اضطراب شعله تسکینش همان خاکستر استکوشش ما می‌برد داغی‌که دارد با نمک
بی‌تبسم نیست با آن جوش شیرینی لبشتا تو دریابی‌ که درکار است در هر جا نمک
آفت هستی به اسبابی دگرموقوف نیستزخم صبح از خندهٔ خود می‌کند انشا نمک
با همه ابرام باید تشنه‌کام یاس مردحرص مستسقی و دارد آبروی ما نمک
بیدل از حسن ملیحش چند غافل زیستندیده‌های زخم را هم‌می‌کند بینا نمک