غزل شمارهٔ ۱۹۰۰
غیر خاموشی نداردگفتگوی ما نمکتا به کی بر زخم خود پاشد لب گویا نمک
سیر باغ حسن خواهی از حیا غافل مباشدر دل آب است آنجا سخت ناپیدا نمک
جادهها چون زخم بیچاک گریبان نیستندگرد مجنون تاکجاها ریخت در صحرا نمک
زینگلستان هرچه میبینی به رنگی میتپدشبنم گل نیست الا بر جراحتها نمک
گرد موهومی به خاک نیستی آسوده بودباد دامان که شد یارب به زخم ما نمک
محو تسلیم وفایم از فضولیها مپرسداغ ما را نیست فرق از پنبه کردن با نمک
درطلوع مهر بی عرض تبسم نیست صبحهر که گردد خاک راهت میکند پیدا نمک
چاره خون عافیتها میخورد هشیار باشنسبت مرهم قوی افتاده اینجا با نمک
بیتغافل ایمن از آفات نتوان زبستندیدهٔ باز است زخم و صورت دنیا نمک
طبع دانا میخورد خون از نشاط غافلانخندهٔ موج است بیدل بر دل دریا نمک