غزل شمارهٔ ۱۸۹۸
نشد از حسرت داغت جگرم تنها خشکلاله را نیز دماغیست درین سودا خشک
منت چشمهٔ خضر آینهپردازیتریستدم شمشیرتو یارب نشود با ما خشک
برق حسن تو در ابروی اشارت داردخم موجیکهکند خون دل دریا خشک
در تماشاکدهٔ جلوه که چشمش مرسادموج آیینه زند هرکه شود برجا خشک
چون حیا آب رخ گوهر ما وقفتریستعرقی چند مبادا شود از سیما خشک
زین بضاعت نتوان دیگ فضولی پختنتا رسد نان به تری میشود آب ما خشک
وقت آن شدکه ز بی آبی ابر احسانبرگ گل روید ازین باغ چو نقش پا خشک
بسکه افسردگی افسون تحیر داردسیل چون جاده فتاده است درین صحرا خشک
ترک اسباب لب شکوهٔ نایابی دوختکرد افشاندن این گرد جراحتها خشک
ماند از حیرت رفتار بلاانگیزتناله در سینهٔ بیدل چو رگ خارا خشک