غزل شمارهٔ ۱۸۹۷
مغز شد در سر پر شور من از سودا خشکباده چون آبگهرگشت درین مینا خشک
تشنهلب بس که دویدم به بیابان جنونگشت چون ریگ روان آبلهام در پا خشک
کام امید چسان جام تسلیگیردکهکرم تشنه سوال است و زبان ما خشک
به تغافل ز هوس یک مژه دامن چیدنبرد چون پرتو خورشیدم ازین دریا خشک
اشک شمعیم که از خجلت بیتاثیریمیشود قطرهٔ ما تا به چکیدنها خشک
گرم جوشست نفس ساغر شوقی دریابنشئه مفتست مبادا شود این صهبا خشک
منع آشوب هوسها نشود عزلت ماسعی افسردن گوهر نکند دریا خشک
تشنهکامی گل بیصرفگیی اسرار استتا خموش است نگردد جگر مینا خشک
نم اشکی نچکید ازمژه ی غفلت ماخون یاقوت شد آخر به رگ خارا خشک
اشک مجنون چقدر خوش قلم تردستیستسطری از جاده ندیدیم درین صحرا خشک
نیست غیر از عرق شرم شفاعتگر مایارب این چشمهٔ رحمت نکنی فردا خشک
حیرت از ما نبرد هول قیامت بیدلآب آیینه نسازد اثر گرما خشک