غزل شمارهٔ ۱۸۹۶
این دم از شرم طلب نیست زبان ما خشکبا صدف بود لبی در جگر دریا خشک
اشکگو دردسر تربیت ما نکشداز ازل چون مژه کردند بهار ما خشک
کار مقصدطلبی سخت کشاکش داردآرزو تشنه لب و وادی استغناخشک
واصل منزل مقصود شدن آسان نیستتا به دریا برسد سیل شود صدجا خشک
پی رشحکرم آب رخ امید مریزابر چون جوش غبار است درین صحرا خشک
سعی مژگان چقدر نمیشد از دیدهٔ ماکوشش ابر محالستکند دربا خشک
ای خوش آن بحر سرشتی که بود در طلبشسینه لبریزگداز جگر و لبها خشک
لال مانده است زبانم به جواب ناصحهمچو برگی که شود از اثر سرما خشک
زاهدا ساغر می کوثر شادابیهاستچون عصا چند توان بود ز سر تا پا خشک
عشق بی رنگ از این وسوسهها مستغنی استدامن ما و تو آلوده بر آید یا خشک
بگذر از حاصل امکان که درین مزرع وهمسبزهها ریخته تا بال و پر عنقا خشک
هم چو نظاره که از دیدهٔ تر میگذرددرگذشتیم ز آلودگی دنیا خشک
حق شمشیر تو ساقط نشود از سرماپیش خورشید نگردد عرق سیما خشک
بیدل از دیده حیران غم اشکی خونکردخشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک