غزل شمارهٔ ۱۸۹۵
ای مژدهٔ دیدار تو چون عید مبارکفردوس به چشمی که ترا دید مبارک
جان دادم و خاک سرکوی تو نگشتمبخت اینقدر از من نپسندید مبارک
در نرد وفا برد همین باختنی بودمنحوس حریفیکه نفهمید مبارک
هر سایهکهگمگشت رساندند به نورشگردیدن رنگی که نگردید مبارک
ای بیخردان غرهٔ اقبال مباشیددولت نبود بر همه جاوید مبارک
صبح طرب باغ محبت دم تیغ استبسمالله اگر زخم توان چید مبارک
ژولیدگی موی سرم چتر فراغیستمجنون مرا سایه این بید مبارک
بربام هلال ابروی من قبلهنما شدکز هر طرف آمد خبر عید مبارک
دل قانع شوقیست به هر رنگکه باشدداغ تو به ما، جام به جمشید مبارک
در عشق یکی بود غم و شادی بیدلبگریست سعادت شد و خندید مبارک