غزل شمارهٔ ۱۸۹۱
غیر از حیا چه پیش توان برد در عرقچون اشک سعی تا قدم افشرد در عرق
با این هجوم عجز به هرجا قدم زدیمخجلت بساط آبله گسترد در عرق
بر روی ما ز شرم نموهای اعتباررنگی نکرد گل که نیفشرد در عرق
شور شکست شیشه ز توفان گذشته استآن سنگدل مگر دلی آزرد در عرق
شبنم چه واکشد ز تماشای این چمنما راگشاد چشم فرو برد در عرق
گرد هوس به سعی خجالت نشاندهایمکم نیست ته نشینی این درد در عرق
نومید وصل بود دل از ساز انفعالآیینهات ز ما غلطی خورد در عرق
بیدل تلاش عجز به جایی نمیرسدخلقی چو شمع داغ شد و مرد در عرق