گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۹۰

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: انکندعرق۱۰ بیت
رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرقکه دل از تپش نگدازد و نگه از حیا نکند عرق
به نیاز تحفهٔ یکدلی سبقی نبرده‌ام از وفاکه ز گرمجوشی خون من به‌ کف حیا نکند عرق
به لبم ز حاجت ناروا گرهی‌ست نم زدهٔ حیاسررشتهٔ‌گله واکنم اگر آشنا نکند عرق
به غبار رنگ و هوای ‌گل نگه ستمزده اشک شدکسی اینقدرکه پس هوس بدود چرا نکند عرق
تب و تاب هستی منفعل سرشمع بسته به دوش مننگشاید از دم تیغ هم‌ گرهی‌ که وا نکند عرق
الم تردد سرنگون ز تری چسان بردم برونچو قدم نمی‌سپرم رهی‌که نشان پا نکند عرق
چو سحاب معبد آرزو دهدم نوید چه آبرواگر از بلندی دست من اثر دعا نکند عرق
چقدر زکوشش ناتوان دهد انتظار خجالتمکه به خاک هم نرسم چو اشک اگرم وفا نکند عرق
به نفس رسیده‌ای از عدم چو سحر به جبههٔ شبنمیخجلست زندگی از کسی‌ که درین هوا نکند عرق
ز نیاز بیدل و ناز او ندمد تفاوت ما و تواگر از طبیعت منفعل ز خودم جدا نکند عرق