گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۸۷

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: ربهکف۱۰ بیت
چه دهد تردد هرزه‌ات ز حضور سیر و سفر به‌کفکه به راه ما نگذشته‌ای قدمی ز آبله سر به‌کف
دلت از هوس نزدوده‌ای‌، ره معنیی نگشوده‌ایز جنون سر به هوا مرو، چو سحاب دامن تر به‌کف
ستم است میل طبیعتت به غبار عالم بی‌بقاز محیط تا قدحت‌ رسد مشکن خمار نظر به‌کف
ز غرور طاقت بی‌یقین مفروش ما و من آنقدرکه رسی به عرصهٔ امتحان زگداز زهره جگر به‌کف
کشد از مزاج تو تا به کی در فیض تهمت بستگیزگشاد عقدهٔ دست و دل‌، به درآکلید سحر به‌کف
تو بهشت نقد حقیقتی به امید نسیه الم مکشبگذر ز عشرت مبهمی که رسد زمان دگر به کف
نه مرا بضاعت و طاقتی نه تو را دماغ مروتیز نیاز پنبه در آستین چه برم به سنگ شرر به کف
به غبار نم زده داشتم دو جهان ذخیرهٔ عافیتچو سحر زدم به فضولیی که نه بال ماند و نه پر به کف
به هزار گنج گهر کسی نخرد برات مسلمیبه حقیقت گل این چمن نرسیده خواجهٔ زر به کف
نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلمصدف قناعت بیدلم ز دل شکسته‌گهر به‌کف