غزل شمارهٔ ۱۸۸۸
ای ز عکس نرگست آیینه جام مل به کفشانه از زلف تو نبض یک چمن سنبل به کف
تا دم تیغت کند گلچینی باغ هوسگردن خلقیست چون شمع از سر خود گل به کف
چون هوا سودایی فکر پریشان میشودهرکه دارد بوی مضمونی از آن کاکل به کف
بزم امکان را که و مه گفتگو سرمایهاندجامها در سر ترنگ و شیشهها قلقل به کف
غنچه واری رنگ جمعیت درین گلزار نیستاز پریشانی گل اینجا میدمد سنبل به کف
قامت پیری نشاط رفته را خمیازهایستچشم حیرانیست گر سیلاب دارد پل به کف
گرم دارد اطلس و دیبا دماغ خواجه رااز خری این پشت خر تا کی برآید جل به کف
ریشهٔ آزادگی در خاک این گلشن کجاستسرو هم چون گردن قمری است اینجا غل به کف
حسن چون شد بینقاب از فکر عاشق فارغ استگل همان در غنچگی دارد دل بلبل به کف
محو گشتن میکند دریا حباب و موج راجزو از خود رفته دارد دستگاه کل به کف
فیض هستی عام شد چندانکه چون ابروی نازدر نظر میآیدم محراب جام مل به کف
از چمن تا انجمن بیتاب تسخیر دل استبوی گل تا دود مجمر میدود کاکل به کف
یاد رخسار تو سامان چراغان میکندهر سر مویم کنون خواهد دمیدن گل به کف
نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربانشیشه را جز سرنگون گردیدن از قلقل به کف