گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۸۲

جای آن است‌که بالد گهر شان صدفبحر در قطرگی اینجا شده مهمان صدف
عزلت از حادثهٔ دهر برون تاختن استموج دریا نشود دست و گریبان صدف
نیست در عالم بی‌مطلبی اسباب دوییدل صافیست همان دیدهٔ حیران صدف
ظرف بیتابی یک قطره ندارد این بحرموج‌گوهر شو و میتاز به میدان صدف
جهد افسوس طلب آبله‌واری داردسودن دست‌گهر ریخت به دامان صدف
قسمتت گر دم آبی‌ست غنیمت می‌دانبحر بیجا نشکسته‌ست لب نان صدف
بر یتیمان چقدر سایه‌فکن خواهد بودبه دو دیوار نگون‌خانهٔ ویران صدف
صحبت مرده‌دلان سخت سرایت داردآب‌گوهر همه وقت است به زندان صدف
زلهٔ مائدهٔ حرص نیندوخته‌ایماستخوان خشکی مغز است در انبان صدف
جوش یاسی‌ست بهار طرب ما بیدلمی‌دمد چشم پر آب از لب خندان صدف