غزل شمارهٔ ۱۸۸۱
رستن چه ممکنست ز قید جهان لافواماندهایم همچو الف در میان لاف
از انفعال کوشش معذور ما مپرسپر میزنیم چون مژه در آشیان لاف
گرد نفس چو صبح به گردون رساندهایمزه کرده است تیر هوایی کمان لاف
آخر ز خودفروشی اجناس ما و منلب بستن است تخته نمودن دکان لاف
در عالمیکه دعوی تحقیق باطل استصدق مقال ماست همان ترجمان لاف
خجلت متاع ما و من از خویش میرویمدارد همین صدای جرس کاروان لاف
زحمت مبر در آرزوی امتداد عمرفرصت چه لازم است کفیل زمان لاف
این است اگر سواد و بیاض کتاب دهربیخاتم است تا به ابد داستان لاف
ما را تردد نفس از شرم آب کردتا کی شود کسی طرف امتحان لاف
از آفت ایمن است سپردار خامشیمفکن به لب محرف تیغ زبان لاف
شور غبار ما به فنا نیز کم نشددیگر کسی چه خاک کند در دهان لاف
بیدل به خوان دعوی هستی نشستهایماینجا به جز قسم چه خورد میهمان لاف