غزل شمارهٔ ۱۸۸۰
تحقیق را به ما و من افتاده اختلافدر هیچ حال با نفس آیینه نیست صاف
همصحبتان به بازی شطرنج سرخوشندتا نگذرد مزاج نفاق از سر مصاف
یاران اگر لبی به تامل رساندهاندخمیازه خورده است گره درکمین لاف
لطف معانی از لب هذیان نوا مخواهچون پاس آبرو ز دم تیغ بی غلاف
پیوندها به روی گسستن گشودهاندگو وهم، تار و پود خیالات ننگ باف
چون مو سپید شد سر دعوا به خاک دزداین برف پنبهایست اشارتگر لحاف
دیدی هزار رنگ و نشد رمزی آشکارای صاحب دماغ نهای شخص موشکاف
آخر همه به نشئهٔ تحقیق میرسیمپیداست تا دماغ پس و پیش و دردو صاف
بییار زیستن ز تو بیدل قیامت استجرمی نکردهای که توان کردنت معاف