گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۷۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ویچراغ۱۰ بیت
شمع من‌ گرم حیا کرد مگر سوی چراغمی‌توان‌ کرد شنا در عرق روی چراغ
دل اگر جوش طراوت نزند، سوختنیشعله‌ کافی‌ست همان سرو لب جوی چراغ
سوختیم از هوس اما مژه واری نکشیدبال پروانهٔ ما شانه به‌گیسوی چراغ
نتوان بود ز نیرنگ عتابش غافلبزم‌گرم است به افروختن روی چراغ
بالش عافیتی نیست درین شعله‌ بساطنفس سوخته دارد سر زانوی چراغ
پیری و عشرت ایام جوانی غلط استصبحدم رنگ نبنددگل شب‌بوی چراغ
قرب این شعله مزاجان به‌خود آتش زده استنیست پروانهٔ ما بیخبر از خوی چراغ
عجز ما رنگ اشارتکدهٔ ناز تو ریختبال پروانه شد آخر خم ابروی چراغ
آب‌گردید دل و ناله همان عجز تو استرشته فربه نشد از خوردن پهلوی چراغ
هرکجاگردکند شمع خیالم بیدلشعله از شرم نشیند پس زانوی چراغ