گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۷۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ویچراغ۱۱ بیت
نیست پروانهٔ من قابل پهلوی چراغحسرت سوختنی می‌کشدم سوی چراغ
سیر این انجمنم وقف گشاد مژه‌ایستبر نگه ختم نمودند تک و پوی چراغ
یأس بر عافیت احرامی دل می‌خنددمن و خاصیت پروانه‌، تو و خوی چراغ
داغ انجام نفس سخت عقوبت داردترسم آخر به دماغت نزند بوی چراغ
برق آن شعله‌ که حرز دل بیتابم بودمجلس آرا به غلط بست به بازوی چراغ
آبیار چمن عشق گداز است اینجاکشت پروانه همان سبزکند خوی چراغ
عشق در خلوت حسن انجمن راز خود استجیب دارد سر پروانه به زانوی چراغ
سیر هستی چقدر برق ندامت داردشعله دررنگ عرق می‌چکد ازروی چراغ
طبع روشن ز غبار دو جهان آزاد استتیرگی رخت تکلف نبرد سوی چراغ
غافل از مرگ به افسوس امل نتوان زیستشانه دارد نفس صبح به‌گیسوی چراغ
رنگ پروانهٔ این بزم ندارد بیدلتا به‌ کی نکهت گل واکشی از بوی چراغ