غزل شمارهٔ ۱۸۷۴
کو شعلهٔ دردیکه به ذوق اثر داغخاکستر من سرمه کشد در نظر داغ
افسردگی از طینت من رنگ نگیردچونکاغذ آتش زدهام بال و پر داغ
غمخواری ما سوخته جانان چه خیالستجز شعله نسوزد جگر کس به سر داغ
هر چند ندارد ره ما منزل تحقیقچون شمع روانیم همان بر اثر داغ
از اهل هوس جرأت عشاق محالستزبن بیجگری چند نجویی جگر داغ
هر لخت دل آیینهٔ برقیست جهانسوزخورشیدکشیده است جنونم به بر داغ
هر چند جهان خندهٔ یک لالهستانستکو دل که برد رنگ قبول از نظر داغ
مهتاب شبستان خیالم بر رویی استآن بهکهگل پنبهگذارم به سر داغ
با عجز بسازیدکه صد شعله درین دیرشمشیر شکستهست به زیر سپر داغ
ما را به بلای سیهیکرد مقابلیاربکه بسوزد کف آیینهگر داغ
بیدل ز دلم طاقت پرواز نداردهر چند به صد شعله برد بال و پر داغ