غزل شمارهٔ ۱۸۶۰
نی در پرواز زد، نی سعی جولان کرد شمعتا به نقش پا همین سیر گریبان کرد شمع
خودگدازی محرم اسرار امکان گشتن استهر قدر در آب خفت آیینه سامان کرد شمع
دل اگر روشن نمیشد داغ آگاهی که داشتاینقدر ما را درین هنگامه حیران کرد شمع
غفلت این انجمن درخورد اغماض دل استعالمی را چشم پوشانید و عریان کرد شمع
بیخودی کن از بهار عافیت غافل مباشرنگ ها پرواز داد و گل به دامان کرد شمع
بر رخ ما ناز مشتاقان در مژگان مبندکز تغافل خانهٔ پروانه ویران کرد شمع
دل نه قدر آه فهمید و نه پاس اشک داشتسبحه و زنار را با خاک یکسان کرد شمع
درگشاد عقدهٔ هستی که دندانگیر نیستاز بن هر قطره اشک ایجاد دندان کرد شمع
تا کجا زبن انجمن چشم هوس پوشد کسیعضو عضو خویش اینجا صرف مژگان کرد شمع
نور دل در ترک لذات جهان خوابیده استموم تا آلودهٔ شهد است نتوان کرد شمع
نیستی بیدل به داد خود نمایی میرسدعاقبت خود را به رنگ رفته پنهان کرد شمع