گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۶۱

سوختن یک نغمه است از ساز شمعپرده نتواند نهفتن راز شمع
خود گدازی آبروی دیگر استمی‌رسد بر انجمنها ناز شمع
ناله‌ها در دود دل گم کرده‌ایمسرمه پیچیده‌سث بر آواز شمع
عاشقان را مونسی جز درد نیستسوختن باشد همین دمساز شمع
تا کی ای پروانه بال افشانی‌اتپرفشانیهاست با گلباز شمع
ختم تدبیر زبان لب بستن استتا خموشی می‌رسد پرواز شمع
رونق عشاق عرض نیستی استسر بریدن می‌شود پرواز شمع
کیست دریابد زبان بیخوداننیست جز پرواز رنگ آواز شمع
سعی خود را خود تلافی ‌کرده‌ایمهم سر خویش است پا انداز شمع
مدعای جستجو روشن نشدپر بلند افتاده است انداز شمع
فکر انجام دگر داریم مادیده باشی صورت آغاز شمع
خامشی هم ترجمان حال ماستبی‌سخن پیداست بیدل راز شمع