غزل شمارهٔ ۱۸۵۵
غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمعبه هم رسیدن لبهاست قاصد دل جمع
ندیده هیچکس از کارگاه کسب و کمالبه غیر وضع ادب صورت فضایل جمع
دمی فراهم شیرازهٔ تأمل باشکتاب معنیات اجزا شد از دلایل جمع
به کارگاه هوس احتیاجت این همه نیستتو فرد ملک غنایی مباش سایل جمع
مدوز کیسه به وهم ذخیرهٔ انفاسکه این نقود پراکنده نیست قابل جمع
کجا بریم غم ذلت گرانجانیکه میکشیم به یک ناقه بار محمل جمع
تو در خیال تعلق فسردهای ورنههمان جداست چه خاک و چه آب در گل جمع
نرست موجی ازین بحر بیتلاش گهرتو هم بتاز دو روزی به حسرت دل جمع
حساب عبرتی از پیش پا مشو غافلچو اشک شمع همان خرجگیر داخل جمع
هزار خوشه درین کشت دانه شد بیدلبه غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع