غزل شمارهٔ ۱۸۵۶
ای هستی تو وضع درنگ و شتاب شمعبر دوش فرصتت سر و پا در رکاب شمع
باز است چشم خلق بقدر گدا زخویشپاشیدهاند بر رخ محفل گلاب شمع
تا چند چشم بسته به تکلیف واکنیمما را به هر نگه مژهواریست خواب شمع
درس وصال و مبحث هستی خیال کیستپروانه را گم است ورق در کتاب شمع
ای نیستی بهار زمانی به هوش باشخود را نهفته است گلی در نقاب شمع
فهم زبان سوختگان سرمه داشته استکرد انجمن خموش لب بیجواب شمع
اشکی که سیل کلفت هستی شود کراستیاران قسم خورید به چشم پر آب شمع
جوش حباب ما دم پیری فرو نشاندبرد آخر از نظر نفس صبح تاب شمع
شد داغ از تتبع دیوان آه ماتا مصرعی به نقطه رساند انتخاب شمع
با تاب و تب بساز و دمی چند صبرکنتا صبح پاک میشود آخر حساب شمع
بیدل به سوختن نفسی چند زندهایمپوشید مصلحت به دل آتش آب شمع