گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: تمازچشمخویش۱۴ بیت
عمرها شد بی‌نصیب راحتم از چشم خویشچون نگه پا در رکاب وحشتم از چشم خویش
زین چمن صد رنگ عریانی تماشا کرده‌امهمچو شبنم درگداز خجلتم از چشم خویش
بس که در یاد نگاهت سرمه شد اجزای منکس نمی‌خواهد جدا یک ساعتم از چشم خویش
شوق دیدارم به هر آیینه توفان می‌کندعالمی دارد سراغ حیرتم‌ از چشم خویش
جوهر بینش خسک ریز بساط‌ کس مبادمی‌پرد چول شمع رنگ طاقتم از چشم خویش
نسخهٔ موهوم امکان نقش نیرنگی نداشتاینقدر روشن سواد عبرتم از چشم خویش
نیست ایمن خانهٔ آیینه از آفات زنگدستگاه خواب چندین غفلتم از چشم خویش
غیر موهومی دلیل مرکز آرام نیستمی‌گشاید ذره راه خلوتم ازچشم خویش
نُه فلک را یک قفس می‌بیند انداز نگاهتا کجاها در فشار وسعتم از چشم خویش
چون شرر هر گه درین محفل نظر وا می‌کنممی‌زند چشمک وداع فرصتم از چشم خویش
ناز هستی در نیاز آباد حسن آسوده استنیست بی‌سیر نگاهت فطرتم از چشم خویش
یا رب این ‌گلشن تماشاخانهٔ نیرنگ کیستکرد چون آیینه پنهان حیرتم از چشم خویش
خواه دریا نقش بندم خواه شبنم‌ گل ‌کنمرفتنی پیداست در هر صورتم از چشم خویش
امتحان آگهی بیدل سراپایم گداختهمچو شمع‌ افکند آخر همتم از چشم خویش