غزل شمارهٔ ۱۸۳۷
آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویشیارب نصیب کس نشود امتیاز خویش
لیلی کجاست تا غم مجنون خورد کسیاز خویش رفتهایم به توفان ناز خویش
بوی خیال غیر ندارد دماغ عشقعالم گلیست از چمن بینیاز خویش
این یک نفس که آمد و رفت خیال ماستبر عرش و فرش خندد و شیب و فراز خویش
در عالمی که انجمن کوری و کری استهر نغمه پرده بست بر آهنگ ساز خویش
هر کس اسیر سلسلهٔ ناز دیگر استما و خط تو، زاهد و ریش دراز خویش
این بیستون قلمرو برق جمال کیستهر سنگ دارد آتش شوق گداز خویش
بر آرزوی خلق در خلد واگذارما را نیاز کن به غم دلنواز خویش
بیپردگی نقاب بهار تعینیمگل باغ رنگ دارد از اخفای راز خویش
از دور باش عالم نامحرمی مپرسخلقی زدهست حلقه به درهای باز خویش
بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت استما را که نیست راه به فهم مجاز خویش