گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳۴

طرب خواهی درین محفل برون آ گامی آن سویشبنالد موج از دریا، تهی ناکرده پهلویش
گلستانی‌ که حرص احرام عشرت بسته است آنجابه جای سبزه می‌روید دم تیغ از لب جویش
چراغ مطلب نایاب ما روشن نمی‌گرددنفس تا چند باید سوخت در وهم تک و پویش
به آهی می‌توانم ساز تسخیر جهان کردنبه دست آورده‌ام سر رشته‌ای از تار گیسویش
غبار یک جهان دل می‌کند توفان نومیدیمبادا سر بر آرد جوهر از آیینه‌ای رویش
به تاراج نگاه ناتوانش داده‌ام طاقتهنوزم در کمین قامت پیریست ابرویش
صبا تا گردی از خاک سر راه تو می‌آردچمن در کاسهٔ گل می‌کند در یوزهٔ بویش
درین محفل ندارد سایه هم امید آسودنمگر در خانهٔ خورشید گردد گرم پهلویش
جنون را تهمت عجز است بی‌سرمایگی‌هایتگریبانی نداری تا ببینی زور بازویش
هوای‌ گل نمی‌دانم دماغ مل نمی‌فهممسری دارم‌ که سامان نیست جز تسلیم زانویش
به زلفی بسته‌ام دل از مضامینم چه می‌پرسیدو عالم معنی باریک قربان سر مویش
کرا تاب عتاب اوست بیدل‌ کاتش سوزانبه خاکستر نفس می دزدد از اندیشه ی خویش