غزل شمارهٔ ۱۸۳۳
تپد آینه بسکه در آرزویشز جوهر نفس میزند مو به مویش
تبسم، تکلم، تغافل، ترحمنمیزیبد الا به روی نکویش
به جنت که میبندد احرام تسکین؟فشاندند بر زخم ما خاک کویش
نهال خیالم که در چشم بینشبه صد ریشه یک مو نبالد نمویش
نگه سوخت در دیدهٔ انتظارمخرامت مگر آبی آرد به جویش
ز بس محو آن لعل گردید گوهرعرق هم چکیدن ندارد ز رویش
طراوت درین خاکدان نیست ممکنگر آبیست دارد تیمم وضویش
لب از هرزه سنجی است مقراض هستیسر شمع هم در سر گفتگویش
چو نی هر کرا حرف بر لب گره شدتأمل شکر کرد وقف گلویش
اگر انتقام از فلک میستانیمکن جز به چشم ترم روبرویش
خوشا انتقامی که از عجز طاقتشوی خاک و ریزی به چشم عدویش
چوآتش سیاه است رنگ لباسشبه صابون خاکستر خود بشویش
جهان از وفا رنگ گردی نداردجگر خون کن کس مباد آرزویش
برون از خودت گر همه اوست بیدلمبینش، مدانش، مخوانش، مجویش