گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رخویش۱۲ بیت
بی تو مشکل ‌کنم از خلق نهان جوهر خویشاشک آیینهٔ یاس است ز چشم تر خویش
ساکنان سرکویت ز هوس ممتازندخلد خواهد به عرق غوطه زد ازکوثر خویش
فطرت پست به‌کیفیت عالی نرسدکس چو گل‌، آبله را جا ندهد بر سر خویش
عاشق و یاد رخ دوست‌که چشمش مرسادخواجه و حسرت مال و غم‌گاو و خر خویش
تا نجوشد عرق خجلت تمثال ز شخصعالمی آینه‌ کرده‌ست نهان در بر خویش
هر چه خواهی همه در خانهٔ خود می‌یابیهمچو آیینه اگر حلقه زنی بر در خویش
عجز رفتار من آخر در بیباکی زداشک تا آبله پاگشت‌،‌گذشت از سر خویش
صبح جمعیت ما سوخته‌جانان دگر استختم شبگیر کن ای شعله به خاکستر خویش
سعی وابستگی آخر در فیضی نگشودعقده درکار من افتاد چو قفل از پر خویش
سایل از حادثه آب رخ خود می‌ریزدبی ‌شکستن ندهد هیچ صدف ‌گوهر خویش
فکر لذات جهان کلفت دل می‌آردنی به صد عقده فشرده‌ست لب از شکر خویش
سفله را منصب جاه است ندامت بیدلچون مگس سیر شود دست زند بر سر خویش