گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳۰

چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویشسر افتاده‌ای دارم که پیشانی‌ست زانویش
کف بی‌پنجه گیرایی ندارد حیرتی دارمکه آیینه چسان حیرت‌ گرفت از دیدن رویش
سوادی نیست آزادی که روشن یاریش کردنخط‌ گرداب می‌خواند اسیر حلقهٔ مویش
چه توفانها کز انداز عتاب او نمی‌بالدزبان موج می‌فهمم ز طرز چین ابرویش
در این باغ اتفاق شبنم و گل می‌کند داغمنگاهم ‌کاش سامان عرق می‌کرد بر رویش
ادبگاه محبت بر ندارد ناز گستاخانبه غیر از جبههٔ من نقش پایی نیست در کویش
مریض الفتش تمهید آسودن نمی‌داندمگر گرداندن رنگی دهد تغییر پهلویش
چه امکان است بندد آرزو نقش میانت رااگر سعی ضعیفیها نسازد خامهٔ مویش
بیا ای عندلیب از شوق قمری هم مشو غافلچمن دارد خط پشت لب از سرو لب جویش
نه خلوت مایلم نی انجمن سیر اینقدر دانمکه هرجا سربرآرد شمع در پیش است زانویش
بهار آلودهٔ رنگ تمنایت دلی دارمکه ‌گر سیر گلی در خاطر افتد می‌کنم بویش
ز احسانهای تیر او چه سنجد بیخودی بیدلمگر انصاف آگاهی نهد دل در ترازویش