غزل شمارهٔ ۱۸۲۹
اشکم قدم آبله فرسا ننهد پیشتا رفتن دل پای تقاضا ننهد پیش
دل سجده فروش سرکویی است کز آن جاخاکم همهگر آب شود پا ننهد پیش
کیفیت یادت ز خودم میبرد آخراین جرعه محال است که مینا ننهد پیش
حیرانی ما صفحهٔ صد رنگ بیان استآیینه بساط لب گویا ننهد پیش
ما و نم اشکی و سجود سر راهیتسلیم وفا تحفه به هرجا ننهد پیش
روشن نتوان کرد سواد خط هستیتا نسخهٔ عبرت پر عنقا ننهد پیش
ما بیخبران سر بهگریبان جنونیممجنون قدم از دامن صحرا ننهد پیش
پروانهٔ نیرنگ سحرگاه نداردمشتاق تو آینهٔ فردا ننهد پیش
جز سوختن از داغ، حضوری نتوان یافتآن بهکهکسی آینهٔ ما ننهد پیش
در راه تو دل را ز پرافشانی رنگمساز قدمی هست مبادا ننهد پیش
آن جاکه بود تیغ تو خضر ره تسلیمآن کیست که چون شمع سر از پا ننهد پیش
همت خجل است از هوس دست فشاندنکز چرخ ثری تا به ثریا ننهد پیش
حرصت همهگر قطره تقاضاست حذرکنتاکاسهٔ در یوزهٔ دریا ننهد پیش
مفت است غنا چشمی اگر سیر توان کردزین بیش کسی نعمت دنیا ننهد پیش
بیدل، شمرد بند گریبان ندامتآن دست که در خدمت دلها ننهد پیش