غزل شمارهٔ ۱۸۲۳
مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس کاهشبه چندین کوچه افکندهست سعی نام در چاهش
خودآرایی به دیهیم زر و یاقوت مینازدز ماتم کرده غافل خاک رنگین بر سر جاهش
اگر شخص طلب قدر جنون مفلسی داندگریبان دامن آراید به طوف دست کوتاهش
ره امن از که پرسم در جنون سامان بیابانیکه محشر چشم میپوشد به مژگان پر کاهش
چو آن گل کز سر و دستار مستی بر زمین افتدبه لغزیدن من از خود رفتم و دل ماند درراهش
عنانگیر غبار سینه چاکان نیستگردون همسحر هر سو خرامد کوچهها پیداست در راهش
سراپای گهر موج است اگر آغوش بگشایدگره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش
هلال آیینهدار است ای ز سامان طلب غافلکه از خمیازهٔ یک ریشه بالد خرمن ماهش
قناعت در مزاج خلق دون فطرت نمیباشدپریشان کرد عالم را زمین آسمان خواهش
چه امکانست رمز پردهٔ این وهم بشکافیکه عنقا غفلتست و سعی دانش نیست آگاهش
زبان درکام دزدد هرکه درس عشق میخواندبرون لفظ و خط راهی ندارد در ادبگاهش
گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدلبس است الله الله از منالله و الیاللهش