غزل شمارهٔ ۱۸۲۲
ای ز لعلت سخن گلاب فروشنگه از نرگست شراب فروش
تیغ ناز تو موجها دارداز سر بیدلان حباب فروش
زبن دو نیرنگ قطع نتوان کردجلوهگر باش یا نقاب فروش
ذرهای مهر بینشان خودیهرکجا باشی آفتاب فروش
زاهدا کار عشق بیسببی استتو دعاهای مستجاب فروش
فرصت اینجا ترانهٔ عنقاستگر توقف کنی شتاب فروش
میروی چشم بسته زین بازارجنسهای نگه به خواب فروش
نقش هر ذرهای که میبینیآفتابی است انتخاب فروش
زندگانی قماش راحت نیستتا نفس داری اضطراب فروش
برق تازان ز خود برون رفتندحیرت ما همان رکاب فروش
حرف بیموقع از حیا دور استآبم از پیری شباب فروش
ای شعورت خیالباف جنوناین کتانها به ماهتاب فروش
همه سقای آبروی خودندیک دو گوهر تو نیز آب فروش
بیدل اینجا کجاست دام و چه صیددلکمندیست پیچ و تاب فروش