گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۲۰

عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوشاین پرده به هر جا تنک افتد مژه‌ در پوش
بی‌قطع نفس کم نشود هرزه‌دراییرسوایی پرواز به افشاندن پر پوش
در زنگ خوشست آینه از ننگ فسردنای قطره فضولی مکن اسرار گهر پوش
پر مبتذل افتاده لباس من و مایتخاکی به سر وهم فشان رخت دگر پوش
ای‌ خو‌اجه غرامت مکش از اطلس و دیباآدم چقدر نازکند، رو، جل خر پوش
جز خلق مدان صیقل زنگار طبیعتدلگیری این خانه به واکردن درپوش
چون صبح میندوز به جز وحشت ‌از این دشتتا جاده و منزل همه در گرد سفر پوش
پیش از نفس آیینهٔ ‌هستی‌ به ‌عرق‌ گیرتا غوطه به شبنم نزنی‌ عیب ‌سحر پوش
دل طاقت آن آتش رخسار نداردیاقوت نمایان شو و خود را به ‌جگر پوش
بی‌نقطه مصور نشود معنی ‌موهومآن موی میانی ‌که نداری به ‌کمر پوش
بی‌پرده خیالی که نداریم عیانستحیرت نشود بر طبق آینه سر پوش
انجام تلاش همه کس آبله پایی استبیدل تو همین ریشه به تحصیل ثمر پوش