غزل شمارهٔ ۱۸۱۹
عالم از چشم ترم شد میفروشزین قدح خمخانهها آمد به جوش
آسمان عمریست مینای مرامیزند بر سنگ و میگوید: خموش
بس که گرم آهنگساز وحشتمنقش پایم چون جرس دارد خروش
طینت دانا و بیباکی خطاستچشمهٔ آیینه را محو است جوش
جمع نتوان کرد با هم عشق و صبرراست ناید میکشی با ضبط هوش
عشق زنگ غفلت از ما میبردسایه را خورشید باشد عیب پوش
عقل و حس با هم دوات خامه انداز زبان است آنچه میآید بهگوش
زین محیط از هرزهتازیها چو موجمیبرد خلقی شکست خود به دوش
همچو شمع از سر بریدن زندهایمبیش از این فرقی ندارد نیش و نوش
گر نباشد شعله خاکستر بس استجستجوها خاک شد در صبر کوش
در سخنچینی حلاوت مشکل استفهم کن از تلخکامیهای گوش
خاک گشتی بیدل از افسردگیخون منصوری نیاوردی به جوش