غزل شمارهٔ ۱۸۱۸
ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوشتا توانی در شکست رنگ کوش
تا نفس باقیست ما و من بجاستشمع بیکشتن نمیگردد خموش
زندگی در ننگ هستی مردنستخاکگرد و، عیب ما و من بپوش
زبن خمستان گرمی دل بردهاندهمچو می با خون خود چندی بجوش
از جراحتزار دل غافل مباشرنگها دارد دکان گلفروش
عشق اگر نبود هوس هم عالمیستنیست خون دل گوارا، می بنوش
خاک من بر باد رفت و خامشمهمچو صبحم در نفس خون شد خروش
تر دماغان از مخالف ایمنندگاه خشکی باد میپیچد به گوش
یارب از مستی نلغزد پای مناشک مینا خانهای دارد به دوش
زندگانی نشئهٔ وهمش رساستتا نمیمیری نمیآیی به هوش
گر لباس سایه از دوش افکنیمیکند عریانیت خورشید پوش
یأس بر جا ماند و فرصت ها گذشتامشب ما نیست جز اندوه دوش
تا مگر بیدل دلی آری به دستدر تواضع همچو زلف یار کوش