غزل شمارهٔ ۱۸۱۷
آب از یاقوت میریزد تکلم کردنشجیب گوهر میدرد ذوق تبسم کردنش
زان ستم پیرا نصیب ما به غیر از جور نیستکیست یارب تا بود باب ترحم کردنش
در عرق زان چهرهٔ خورشید سیما روشن استبرق چندین شعله وقف کشت انجم کردنش
ترک من میتازد آشوب قیامت در رکابنیست باک از خاک ره در چشم مردم کردنش
بندهٔ پیر خراباتم که از تألیف شوقیک جهان دل جمع کرد انگور در خم کردنش
در وضو زاهد چو توفان بر سر آب آوردمینشاند خاک را در خون تیممکردنش
دل اگر جمع است گو عالم پریشان جلوه باشگوهر آسودهست در بحر از تلاطمکردنش
درپی روزی تلاش آدمی امروز نیستاز ازل آواره دارد فکرگندم کردنش
کلفت هستی تپشها سوخت درنبض نفسرشتهٔ این ساز خون شد از ترنمکردنش
چون سحر شور نفس گرد خیالی بیش نیستتا به کی آیینهٔ هستی توهّم کردنش
بر دل آزرده تمهید شکفتن آفت استجام در خون میزند زخم از تبسمکردنش
بیلب دلدار بیدل غوطه زد در موج اشکعاقبت افکند در دریا گهر گم کردنش